تبليغاتX
"روزی روزگاری ما"
خوشا آنکه همچون تو مست از جهان می رود
خوشا آنکه همچون تو مست از شراب الست از جهان می رود
خوشا آنکه همچون تو در خواب مست
به دور از غم هرچه هست از جهان می رود
کسی با خود از این جهان ارمغانی نبرد
خوشا آنکه همچون تو با جام و نامی به دست از جهان می رود
پس از تو نه می می توان نوش کرد
نه بر نغمه و سوز سازی توان گوش کرد
چه فخری به خود می فروشد زمین
که همچون تو رامشگری را در آغوش کرد....

http://www.youtube.com/watch?v=FjCk1X6CfjI

+ نوشته شده توسط امید در Thu 5 Nov 2009 و ساعت 0:51 |
قبل از اینکه به این بیاندیشیم که چگونه زندگی کنیم باید بپذیریم که فقط یک بار زندگی می کنیم! زندگی ما از یک سری لحظات تشکیل شده که مانند فریم های یک فیلم سینمایی پشت سر هم در حال گذار هستند با این تفاوت که امکان بازگشت نیست و تکرار هم نمی شوند!

دالایلاما می گوید "دلیل زندگی شاد بودن است". در نگاه اول جمله ای ساده و آسان به نظر می رسد اما به قول شاعر که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها. شاد زیستن به نظر من کاری بسیار مشکل اما ممکن است. این کار نیز مانند هر چیز دیگر نیاز به آموزش و تمرین دارد. به همین منظور من از امروز به دنبال یادگیری شاد زیستن هستم و هر آنچه را بیاموزم با دوستان به اشتراک خواهم گذاشت.

اولین چیزی که یاد گرفتم این بود که برای شاد بودن می بایست مشکلات را پذیرفت٬ برای موفقیت باید از پله های زندگی بالا رفت و هر پله بالا رفتنی خسته کننده است٬ اما خستگی با غم متفاوت است٬ اگر بایستیم و به پله های پیش رو نگاه کنیم٬ چاره ای نداریم جز اینکه در پایین همین پله ها بنشینیم و زانوی غم بغل کنیم٬ اما اگر شروع به بالا رفتن کنیم و بعد از هر پله جشن بگیریم و خستگی را غم ننامیم می توانیم شاد باشید.

یک لحظه اگر چشممان را ببندیم و یک رنگین کمان زیبا که از شرق به غرب آسمان آبی کشیده شده را تصور کینم و رنگهای زیبا را ببینیم و همینطور تصور کنیم که در زیر این رنگین کمان زمین خیس است و درختان خیس اند و نسیم خنک به صورت ما می خورد٬ به ناگاه لذتی وجود مارا فرا می گیرد. اما نکته اینجاست که این رنگین کمان حاصل طوفان و باران لحظاتی قبل از که همه جا را تیره و تار کرده بود. پس اگر می خواهیم در زندگی شاد باشیم نه فقط رنگین کمان٬ بلکه طوفان قبل از آن را هم باید دوست بداریم.

زندگی یعنی حرکت٬ حال حرکت رو به جلو یا عقب٬ اما توقف مرگ است٬ ما هر روز تغییر می کنیم٬ وقتی تغییر نمی کنیم که مرده باشیم٬ پس چه بهتر که سعی کنیم این حرکت رو به جلو باشد و این تغییر رو به بهتر شدن. بعضی وقتها ما به نقاط ضعف خودمون پی می بریم و مثل یک آدم معتاد که ترک می کنه و رو به جلو میره ما هم بهتر می شویم و رو به جلو می رویم٬ اما کمی بعدتر باز به عقب بر می گردیم. حداقل زنده ایم و حرکت می کنیم٬ اما خوشحال نیستیم٬ برای خوشحال بودن باید رو به جلو حرکت کرد و آن را جشن گرفت.

همه ما با کمی فکر کردن می توانیم پیدا کنیم که کجای زندگی هستیم و کجا می خواهیم باشیم٬ اگر جواب این دو سوال را پیدا کنیم٬ زندگی کردن آسان است٬ کافی است که فاصله این دو نقطه را کم کنیم و هر بار با کم کردن این فاصله جشن بگیریم.

ما هر روزه در زندگی کارهایی انجام می دهیم. کارهایی که برای ما خوب است و به ما احساس خوبی میدهد. کارهایی که برای ما خوب است اما با انجامش به صورت روزمره احساس خوبی نمی کنیم٬ و کاهایی که بد است ولی احساس خوبی دارد.

برای خوب زندگی کردن کافی است که کارهایی که بد است و احساس خوبی دارد را انجام ندهیم و کارهایی که خوب است و احساس بدی دارد را انجام بدهیم. و این کار سخت نیست٬ اگر بپذیریم که آن کارهای بد که حس خوب دارد بد است و به بد بودن آن متمرکز شویم و درد و ناراحتی واقعی بد بودنش را حس کنیم٬ دیگر به انجام آن حس خوبی نخواهیم داشت. و اگر آن چیزهایی که خوب است اما در لحظه احساس خوبی به ما نمی دهد را درک کنیم و به خوب بودنش فکر کنیم و روی نتیجه خوب آن کارها تمرکز کنیم از انجامشان لذت خواهیم برد.

+ نوشته شده توسط امید در Tue 18 Aug 2009 و ساعت 11:54 |
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای کنور  پرسید
اگر کوسه‌ها آدم بودند با ماهی‌های کوچولو مهربان‌تر می شدند؟
آقای کنور گفت: البته! اگر کوسه‌ها آدم بودند
توی دریا برای ماهی‌ها جعبه‌های محکمی می‌ساختند
همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند
مواظب بودند که همیشه پر آب باشد.
هوای بهداشت ماهی‌های کوچولو را هم داشتند.
برای آن که هیچ‌وقت دل ماهی کوچولو نگیرد،
گاه‌گاه مهمانی‌های بزرگ بر پا می‌کردند،
چون که گوشت ماهی شاد از ماهی دل‌گیر لذیذتر است.
برای ماهی‌ها مدرسه می‌ساختند و به آنها یاد می‌دادند،
که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند.
درس اصلی ماهی‌ها اخلاق بود؛ به آنها می‌قبولاندند،
که زیباترین و باشکوه‌ترین کار برای یک ماهی این است که
خودش را در نهایت خوش‌وقتی تقدیم یک کوسه کند.
به ماهی کوچولو یاد می‌دادند که چطور به کوسه‌ها معتقد باشند،
و چه جوری خود را برای یک آینده زیبا مهیا کنند.
آینده‌ یی که فقط از راه اطاعت به دست می‌آید.
اگر کوسه‌ها آدم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت.
از دندان کوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می‌کشیدند.
ته دریا نمایشنامه‌یی روی صحنه می آوردند که در آن ماهی کوچولو‌های قهرمان،
شاد و شنگول به دهان کوسه‌ها شیرجه می‌رفتند.
همراه نمایش، آهنگ‌های محسورکننده‌یی هم می‌نواختند که بی‌اختیار،
ماهی‌های کوچولو را به طرف دهان کوسه‌ها می‌کشاند.
در آنجا بی‌تردید مذهبی هم وجود داشتکه به ماهی‌ها می‌آموخت:
«زندگی واقعی در شکم کوسه‌ها آغاز می‌شود
Bertold Brecht
+ نوشته شده توسط امید در Sat 27 Jun 2009 و ساعت 15:14 |
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند.

به سه چيز تکيه نکن    ،    غرور، دروغ و عشق .   آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد 

اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند

کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم

هر كس آنچنان مي ميرد كه زندگي مي كند

«  دکتر علي شريعتي  »

+ نوشته شده توسط امید در Sun 7 Jun 2009 و ساعت 23:24 |

یک ملا و یک راهب كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند ، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.

وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. راهب بلا درنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند.

آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام ملا   كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:« دوست عزيز! ما  نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف بر خلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.»

راهب  با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد:« من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»

+ نوشته شده توسط امید در Sun 7 Jun 2009 و ساعت 16:54 |
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا! 
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است.

شریعتی!

+ نوشته شده توسط امید در Wed 27 May 2009 و ساعت 10:7 |
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید

+ نوشته شده توسط امید در Fri 10 Apr 2009 و ساعت 14:49 |

به دریای طوفانی زندگانی ، شکسته چرا زورق مهربانی
در این شهر سر تا به دامن خموشی ، بیا مردم از دوری مهربانی

خدایا چه می شد که دستی ، ز من این محبت بگیرد
دل با همه مهربونم ، در این سینه روزی بمیرد ؟ 

خدایا فراموشیم ده ، لب بسته خاموشیم ده
چه حاصل ز هشیاری دل ؟ تو مستی تو مدهوشیم ده

-----------
من می خواستم برسم به همه کنایه ها
به حقیقت تنت ،  تو تموم سایه ها
دل من دل من ،  دیگه تسلیم تو بود
با حقارت تنم دل به تعظیم تو بود
من می خواستم برسم ،  به تو خوب توعزیز
تا یه سایه بون بشی ،  واسه من وقت گریز
نتونست پر بکشه نفس خسته ی من
به صدات نمی رسید لبای بسته ی من
من فقط یه بی نصیب ،  من فقط یه دردمند
با حقارت تنم ،  پیش معراج بلند

http://www.youtube.com/watch?v=xmj6EaXOd9o

+ نوشته شده توسط امید در Tue 7 Apr 2009 و ساعت 14:52 |
تورو دوست دارم زیاد٬ نگو "پس دلت میاد منو تنهام بزاری"

توی آخرین وداع٬ وقتی دورم از همه٬ چه صبورم ای خدا
دیگه وقت رفتنه!

تورو می سپرم به خاک٬ تورو می سپرم به عشق٬ برو با ستاره ها

http://www.avanavaz.com/media/2009/03/mazyar-fallahi-nabshe-ghalb/

+ نوشته شده توسط امید در Wed 1 Apr 2009 و ساعت 14:49 |
یادمان باشد
اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

ای شناگر قابل ، تو آب نمی دیدی
بازیچه شب گردان ، مهتاب نمی دیدی
ای زاده هفت پشت اصالت
تفسیر تو این بود اگر از اصل نجابت
لعنت به تو و ذات خرابت

 در آیینه ات بنگر ، حیوان صفتی بینی
حاشا مکن این باور ، این دست تو نیست ، اینی
این است ترازوی عدالت
تو پادشه مکر و رضالت
ارزانی آن تازه رس خوش قد و قامت
تو پیشکش و قصه ما هم به سلامت

http://www.youtube.com/watch?v=aNJ6RA1ttD8&feature=related

+ نوشته شده توسط امید در Thu 26 Mar 2009 و ساعت 9:27 |