بیایید به حرفهای رود و مرداب گوش دهیم٬ و یه کم به خودمون فکر کنیم.

مرداب به رود از سرِ حسرت چو نگه کرد
پرسید چه کردی که چنین پاک و زلالی

گفتا که گذشتم، که گذشتن اثر ماست
تا هست در این بادیه از آب مجالی

آیینه شدم تار و کدر نیست درونم
جاری نشوی هر نفَست رو به زوالی

گفتا ز چه گویی که مرا پای گذر نیست
پرواز نیاموخت تنِ بی پر و بالی

رود از بر مرداب چو می رفت چنین گفت
پس ابر شو باران بچکان پای نهالی

بگذشتن من از دگران است و تو از خود
زین هر دو صفت، پَست رود تا متعالی

برخیز، که ذات من و تو رمز حیات است
بگذار که ممکن بشود از تو محالی


مریم گوهری