رود و مرداب
بیایید به حرفهای رود و مرداب گوش دهیم٬ و یه کم به خودمون فکر کنیم.
مرداب به رود از سرِ حسرت چو نگه کرد
پرسید چه کردی که چنین پاک و زلالی
گفتا که گذشتم، که گذشتن اثر ماست
تا هست در این بادیه از آب مجالی
آیینه شدم تار و کدر نیست درونم
جاری نشوی هر نفَست رو به زوالی
گفتا ز چه گویی که مرا پای گذر نیست
پرواز نیاموخت تنِ بی پر و بالی
رود از بر مرداب چو می رفت چنین گفت
پس ابر شو باران بچکان پای نهالی
بگذشتن من از دگران است و تو از خود
زین هر دو صفت، پَست رود تا متعالی
برخیز، که ذات من و تو رمز حیات است
بگذار که ممکن بشود از تو محالی
مریم گوهری
مرداب به رود از سرِ حسرت چو نگه کرد
پرسید چه کردی که چنین پاک و زلالی
گفتا که گذشتم، که گذشتن اثر ماست
تا هست در این بادیه از آب مجالی
آیینه شدم تار و کدر نیست درونم
جاری نشوی هر نفَست رو به زوالی
گفتا ز چه گویی که مرا پای گذر نیست
پرواز نیاموخت تنِ بی پر و بالی
رود از بر مرداب چو می رفت چنین گفت
پس ابر شو باران بچکان پای نهالی
بگذشتن من از دگران است و تو از خود
زین هر دو صفت، پَست رود تا متعالی
برخیز، که ذات من و تو رمز حیات است
بگذار که ممکن بشود از تو محالی
مریم گوهری
+ نوشته شده در Fri 25 Jan 2013 ساعت 11:23 توسط امید
|
متولد اردیبهشت 1352 تهران - فارغ التحصیل مهندسی نرم افزار - دچار خود تبعیدی به آمریکای شمالی.