دیوار دل!

بس که ديوار دلم کوتاه است، هر که از کوچه تنهايي من ميگذرد، به هواي هوسي هم که شده، سرکي ميکشد و ميگذرد

روزي از ميلتون (شاعر معروف انگليسي) پرسيدند: چرا وليعهد انگلستان مي تواند در چهارده سالگي بر تخت سلطنت بنشيند و سلطنت کند، اما تا هيجده سال نداشته باشد نمي تواند ازدواج کند؟ گفت: بخاطر اينکه اداره کردن يک مملکت از اداره کردن يک زن به مراتب آسان تر است 

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! 

من از پایان شروع کردم!

من از پایان شروع کردم       من از مغرب طلوع کردم
بدون توشه و همراه       بدون یاور و همسر
بدون اسب و ارابه       بدون مرشد و راهبر

من از اعماق گمنامی     من از گودال ناکامی
من از بن بست هر تصمیم    پر از زخمهای بی ترمیم
به دشواری شروع کردم    به دشواری طلوع کردم

هزار مانع هزار دیوار          هزار چاه کن به اسم یار
هزارشب ترس تیر خوردن        به دست نارفیق مردن
من از وحشت شروع کردم         پراز تردید طلوع کردم

قدمهام گاهی سست می شد        تنم یکباره یخ می کرد
یکی مثل شبح از دور              سرم داد می کشید٬ برگرد
ولی مقصد مقدس بود          توقف مرگ زودرس بود

صلیب بر دوش و لب خاموش   نه برگشتم نه ایستادم
 به هر گردباد تن دادم         چه چون سختم نیافتادم

من از پایان شروع کردم       من از مغرب طلوع کردم

دور خواهم شد از خاک غریب

قایقی خواهم ساخت،  خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه عشق٬ قهرمانان را بیدا کند
قایقی از تور تهی٬ و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست٬ نه به دریا و پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران٬ می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
همچنان خواهم راند. همچنان خواهم خواند :
" دور باید شد ، دور،
مرد آن شهر اساطیر نداشت٬  زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری ، سرخوشی ها را تکرار نکرد٬ چاله آبی حتی ، مشعلي را ننمود.
دور باید شد، دور
شب سرودش را خواند، نوبت پنجره هاست.
همچنان خواهم خواند٬ همچنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است٬ که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوترهایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند٬ که به یک شعله به یک خواب لطیف.
خاک موسیقی احساس ترا می شنود٬ و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.
پشت دریاها شهری است٬ که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری است !
قایقی باید ساخت.

کدام آسمان؟ کدام قبله؟

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟.
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟

عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري ... دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجري ...
من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم ... شرم دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام

دويدن را آغاز کن!

هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند٬ يک غرال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود. هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند٬ يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نمي رد٬ مهم نيست غزال هستي يا شير٬ با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن. " آنتوني رابينز

وقتی این نوشته را امروز صبح در یاهو دیدم به فکر رفتم! راستش همیشه از خودم می پرسم که چرا باید از صبح تا شب بدویم. با خواندن این مطلب یک سوال به سوالاتم اضافه شد٬ آیا می دویم که خورده نشویم یا گرسنه نمانیم؟

اگر طلوع خورشید نشانه شروع به دویدن باشد٬ من همان ماه دیشب را بیشتر دوست دارم! دیشب ماه به قدری زیبا بود که صورت زمین را در آن دیدم٬ ماه دیشب از پشت بام همسایه هم نزدیکتر بود٬ دیشب حتی مجبور بودم سخنم را در گوشش نجوا کنم٬ تا مبادا ماه بشنود و صبح فردا داروغه شهر در خانه ام را بزند تا چراغ را از خانه ام ببرد!

ماه دیشب شهر بارون زده خیلی زیبا بود٬ وسط این شهر پر از آدم و سیمان دیدن ماه و مهتاب٬ آرامش نا خواسته ای را به من هدیه میداد که از خاطره اش نیز لذت بخش است.

گر بدين‌سان زيست بايد پست
من چه بي‌شرم‌ام اگر فانوس ِ عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند ِ کاج ِ خشک ِ کوچه‌ي ِ بن‌بست.

گر بدين‌سان زيست بايد پاک
من چه ناپاک‌ام اگر ننشانم از ايمان ِ خود، چون کوه
يادگاري جاودانه، بر تراز ِ بي‌بقاي ِ خاک.       -احمد شاملو

گل ناز مریم شب!

اسم سرخ و نازنینت٬ چه مقدس و نجیبه!
خواستن تو ماجرای آدم و گندم و سیبه!

لمس ساقه های گل ناز مریم شب٬
لغزش آدم و سیب سرخ حوا  و گناهه!

کاش کلید فتح چشمات همیشه تو دست من بود
راز چشمای منو تو آخرش یکی شدن بود

توی معبد نگاهت٬ بزار تا ابد بمونم
غزلامو تا ته خط باسه خندهات بخونم

بی نفسهای کویریت هرگز این هوا هوانیست
بی تو از همه بهتر هیچکی تو خونه ما نیست

کاش مثل یه قطره بارون توی دنیای تو بودم
کاش مثل سوار عاشق توی رویای تو بودم

روزگار غریبیست نازنین!

همیشه به خودت میگی که حواست و جمع کن! اعتماد نکن دیگه٬ دیدی٬ همونی که فکر می کردی خوبه اینطوری از آب در اومد وای به حال بقیه!

بعدش حواست و جمع می کنی و آدمهای بدجنس رو می بینی! سرت هم کلاه نمی ره!

یک کم که میگذره فکر می کنی که کلی هم زرنگ شدی در همین احوال یکی هم میبینی که خیلی آدم خوبیه! یواش یواش بهش اعتماد می کنی و کم کم هم حرفهاش باورت میشه!

اما!    اما روز از نو و روزی از نو!

در دیاری که مردمانش عصا از کور می دزند        من از خوشباوری اینجا محبت آرزو کردم

می شکنم قلم را!

وقتی ایران بودم جمعه شبها دیگه آخر دنیا بود٬ هرچی دلتنگی بود از در و دیوار می ریخت و فقط می شد نوار داریوش گوش کرد. حالا یکشنبه شبهای تورنتو از جمعه شبهای تهران هم بدتر شده!

کلی سرم رو به کار گرم کردم امروز و آخر شب هم کارهای فردا را آماده کردم. دیگه وقت خوابیدن بود که فکر کردم برای آخرین بار در روز آنلاین بشم و ببینم چه خبر توی این دنیا. یک پیغام روی یاهو داشتم و آنهم این بود:

خنده بر لب مي زنم تا کس نداند راز من... ورنه اين دنيايي که ما ديديم خنديدن نداشت!

با خواندن این مطلب تصمیم گرفتم دیگه چیزی در ادامه نوشته قبلی ننویسم! با این کار هم کس نداند راز من و هم دو تا از دوستان خوشحال می شوند!

در این وبلاگ یک نوشته داشتم در مورد "قلم شکسته" و اما اینبار خودم می شکنم قلم را تا دوستان را خوشحال کنم!