قبل از اینکه به این بیاندیشیم که چگونه زندگی کنیم باید بپذیریم که فقط یک بار زندگی می کنیم! زندگی ما از یک سری لحظات تشکیل شده که مانند فریم های یک فیلم سینمایی پشت سر هم در حال گذار هستند با این تفاوت که امکان بازگشت نیست و تکرار هم نمی شوند!

دالایلاما می گوید "دلیل زندگی شاد بودن است". در نگاه اول جمله ای ساده و آسان به نظر می رسد اما به قول شاعر که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها. شاد زیستن به نظر من کاری بسیار مشکل اما ممکن است. این کار نیز مانند هر چیز دیگر نیاز به آموزش و تمرین دارد. به همین منظور من از امروز به دنبال یادگیری شاد زیستن هستم و هر آنچه را بیاموزم با دوستان به اشتراک خواهم گذاشت.

اولین چیزی که یاد گرفتم این بود که برای شاد بودن می بایست مشکلات را پذیرفت٬ برای موفقیت باید از پله های زندگی بالا رفت و هر پله بالا رفتنی خسته کننده است٬ اما خستگی با غم متفاوت است٬ اگر بایستیم و به پله های پیش رو نگاه کنیم٬ چاره ای نداریم جز اینکه در پایین همین پله ها بنشینیم و زانوی غم بغل کنیم٬ اما اگر شروع به بالا رفتن کنیم و بعد از هر پله جشن بگیریم و خستگی را غم ننامیم می توانیم شاد باشید.

یک لحظه اگر چشممان را ببندیم و یک رنگین کمان زیبا که از شرق به غرب آسمان آبی کشیده شده را تصور کینم و رنگهای زیبا را ببینیم و همینطور تصور کنیم که در زیر این رنگین کمان زمین خیس است و درختان خیس اند و نسیم خنک به صورت ما می خورد٬ به ناگاه لذتی وجود مارا فرا می گیرد. اما نکته اینجاست که این رنگین کمان حاصل طوفان و باران لحظاتی قبل از که همه جا را تیره و تار کرده بود. پس اگر می خواهیم در زندگی شاد باشیم نه فقط رنگین کمان٬ بلکه طوفان قبل از آن را هم باید دوست بداریم.

زندگی یعنی حرکت٬ حال حرکت رو به جلو یا عقب٬ اما توقف مرگ است٬ ما هر روز تغییر می کنیم٬ وقتی تغییر نمی کنیم که مرده باشیم٬ پس چه بهتر که سعی کنیم این حرکت رو به جلو باشد و این تغییر رو به بهتر شدن. بعضی وقتها ما به نقاط ضعف خودمون پی می بریم و مثل یک آدم معتاد که ترک می کنه و رو به جلو میره ما هم بهتر می شویم و رو به جلو می رویم٬ اما کمی بعدتر باز به عقب بر می گردیم. حداقل زنده ایم و حرکت می کنیم٬ اما خوشحال نیستیم٬ برای خوشحال بودن باید رو به جلو حرکت کرد و آن را جشن گرفت.

همه ما با کمی فکر کردن می توانیم پیدا کنیم که کجای زندگی هستیم و کجا می خواهیم باشیم٬ اگر جواب این دو سوال را پیدا کنیم٬ زندگی کردن آسان است٬ کافی است که فاصله این دو نقطه را کم کنیم و هر بار با کم کردن این فاصله جشن بگیریم.

ما هر روزه در زندگی کارهایی انجام می دهیم. کارهایی که برای ما خوب است و به ما احساس خوبی میدهد. کارهایی که برای ما خوب است اما با انجامش به صورت روزمره احساس خوبی نمی کنیم٬ و کاهایی که بد است ولی احساس خوبی دارد.

برای خوب زندگی کردن کافی است که کارهایی که بد است و احساس خوبی دارد را انجام ندهیم و کارهایی که خوب است و احساس بدی دارد را انجام بدهیم. و این کار سخت نیست٬ اگر بپذیریم که آن کارهای بد که حس خوب دارد بد است و به بد بودن آن متمرکز شویم و درد و ناراحتی واقعی بد بودنش را حس کنیم٬ دیگر به انجام آن حس خوبی نخواهیم داشت. و اگر آن چیزهایی که خوب است اما در لحظه احساس خوبی به ما نمی دهد را درک کنیم و به خوب بودنش فکر کنیم و روی نتیجه خوب آن کارها تمرکز کنیم از انجامشان لذت خواهیم برد.