نرسيدن،

سرنوشت غمگين دلي است كه به آسمان دل بسته است!

مي روم،

ستاره ام ثانيه اي قبل از شفق چشمك زد و رفت،

به آسمان دل مي بندم و دل به دريا مي زنم!

پارو مي زنم نفسهايم را،

به سوي افق، جايي كه آسمان به دريا مي رسد!

من ميروم و افق دور مي شود، هردو با يك سرعت!

و باز من در ميان ماندن و رفتن!