بي پاسخ
شب پاييزي
و شهرِ خلوت
نمِ باران
جاده خالي
سيلي لذت بخش نسيم!
پرسان پرسان،
به دنبال خودِ گم شده ام!
چه شده أم؟
به كجا مي روي اي من؟
كلافِ سر درگمِ ذهن خسته از بي پاسخي،
درگيرِ چرايِ وجودِ تو!
هستي يا سايه ات ادامه دارد؟
مي گويم هستي اما دور،
به دوري خورشيد
او كه گرمايش، از پوست نيز به تن نزديك تر است
و چه عذابِ لذت بخشي است
مي روم بي پاسخ، تا بماني بي چرا...
+ نوشته شده در Wed 12 Sep 2018 ساعت 12:10 توسط امید
|
متولد اردیبهشت 1352 تهران - فارغ التحصیل مهندسی نرم افزار - دچار خود تبعیدی به آمریکای شمالی.